
محمدهادى محمدى. تصویرگر: حسن عامهکن. تهران: چیستا، ١٣٨٢. ١٠٧ص. مصور سیاه و سفید. بها: ٩٠٠ تومان ISBN: 964-7940-00-9
- این داستان را دو كس میسازند.
- بومان ده – دوازده ساله با دو چشم ریز مغولی كه به زردی میزد و برق نگاهش را میگرفت و با سری گرد و كوچك كه وقتی كلاه منجوق دوزیش را نیز روی آن میگذاشت، كوچكتر دیده میشد.
- و محمد سرور آموزگار و نویسنده آواره افغانی. با سیمایی درهم شكسته. جای یك زخم عمیق روی گونه راستش بود كه از ریشهای بیشتر سفیدش در آن اثری دیده نمیشد. بیش از پنجاه سال نشان میداد، اما خودش میگفت هنوز به چهل نرسیده است.
- آنها اگر آواره نمیشدند، شاید هرگز همدیگر را نمیدیدند. اما روزگار آوارگی آنها را از دو بروبوم افغانستان در اردوگاهی در ایران به هم رساند.
- محمد سرور نویسندهای از قوم تاجیك كه در كابل زندگی میكرد و بومان كودكی از سرزمین یادگارهای تاریخی، بامیان بود كه خانهی مردم هزاره جات بود. مردمی كه نیاكانشان مغولان نكودری بودند. این دو در اردوگاه همدیگر را شناختند و با هم پیوندی نانوشته بستند. پیوندی كه از اوج ناامیدی و تنهایی برآمده بود.
- آن دو بیش از آن كه كشورشان را دوست داشته باشند، زندگی را دوست داشتند. زندگی كه برای بومان گاهی به دلچسبی بوی نان گرم بود كه از تنور خانگی بالا میزد و رای محمد سرور آوازی كه در شبانه مهتابی از كوچههای خاك آلود كابل برمیخاست و خون به رخسارش میآورد. اما زندگی آنها را به پرتگاه مرگ و نیستی رانده بود و آن دو در این پرتگاه همدیگر را یافته بودند.


